روزگاری بهلول از کنار دهی میگذشت جمعیتی زیاد نظرش را جلب کرد نزدیک شد دید مردی شیاد بهشت را به مبالغی سنگین
می فروشد و می گوید اگر نخرید تمام می شود ومجبورید بعد از مرگ به جهنم بروید چون بهشت دیگر جا ندارد . بهلول از بین
جمعیت عبور کرد و گفت جهنم را هم می فروشی ؟ مردم نگاهی به او کردند وپچ پچ اغاز شد . مرد فروشنده تماع نگاهی به
بهلول کرد وگفت اری .بهلول گفت کل خاک جهنم را از تو می خرم مرد قیمتی داد و بهلول خرید وکنجی ایستاد مردم دوباره
مشغول خرید بهشت شدند که بهلول گفت کل خاک جهنم از ان من است و من کسی را در ان راه نمی دهم مردم کمی فکر
کرده و به حیله مرد فروشنده پی بردند .بهلول به راه خود ادامه داد .....