امید وصال
هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی........
قالب وبلاگ

 

چندی پیش سفری به كشور عراق داشتم زوایای تازه‌ای از جنگ ایران و عراق برایم زنده شد.  كشوری كه مرزش با ایران یك خط قراردادی است وسط بیابان‌های وسیع با گرمایی وصف‌ناپذیر.  وقتی می‌خواهی مرز ایران را به مقصد عراق پشت سر بگذاری بایددر مهران یكی از مناطق جنگی توقف کنی و گذرنامه‌ات را برای عبور آماده كنی.

اگرچه شوق زیارت عتبات عالیات پاهایت را پرواز می‌دهد اما اگر خوب دقت كنی می‌بینی همین‌جا كربلاست هنوز بوی خون‌های تازه به مشام می‌رسد و آرامشی كه در درون خود، صدای خمپاره و توپ و گلوله را به یاد می‌آورد چرا جنگ؟  چرا دفاع و چگونه جان دادن. 

آن روزها ما تازه چشممان را به دنیا باز كرده بودیم كه گفتند برای آزادی خاك وطن خون لازم است.  روزهایی كه به جای شیر از سینه مادران ما اشك و آه‌ها سیرمان می‌كرد و بغضی فرو رفته كه جنگ برای این انقلاب نوپا چقدر زود و خانمان سوز است. 

از عملیات‌های مختلف بیت‌المقدس،‌ كربلای 4،  كربلای 5،  والفجر مقدماتی والفجر 1 و ... چیزی جز‌ دیدن تصویرها و فیلم‌ها  به یادندارم.   

 

«حاج همت مشغول گپ و گفت با حاج احمد است چه كار كنیم بچه‌ها در بین عراقی‌ها گیر افتاده‌اند؟

-چاره ای نیست بایدتا شب دوام بیآوریم؛ بدن‌های روی مین رفته،  ،تلی ازخاک های آغشته به خون،  انفجار و سکوت جهانی

هرچه فكر می‌كنم نمی‌توانم بفهمم كه پسر 16 یا 17 ساله، چطور می‌تواند جانش را فراموش كند و با هزار ترفند از پدر و مادرش امضاء بگیرد تا با خوابیدن برروی سیم‌های خاردارومعبر شدن، بدنش را از هم بپاشاند.  یا آن جوان تازه عقد كرده که هنوز رنگ خوشی را ندیده است پوتین‌هایش را برای گذر از خط شهادت محكم‌تر ببنددکه البته لقای پروردگارهمه ی ناممکن هاراممکن می کند.

هر وقت گفتند جنگ، یك چفیه و فانوس دیدیم هروقت گفتند خانواده‌های شهدا یاد امكاناتی افتادیم كه بنیاد شهید خبرش را از رسانه‌ها پخش كرد از دادنش خبری نشد. 

هروقت گفتند هفته دفاع مقدس به یك نماآهنگ و همایش و فیلم بسنده كردیم اما درد كسانی كه دفاع كردند و خودشان در حرف‌های روزمره آدم‌ها متهم  شدند چیز دیگری است؛ بر سر سفره ی عقد پدر داشتن یا نداشتن.  با ناپدری زندگی كردن با شیمیایی بودن پدر خو كردن و خس‌خس‌های سینه‌اش را نشان از زنده بودن دانستن،  از گوش پروتز شده گرفته تا موج‌های جنگ‌ كه هنوز دست از سر مادر و صورت‌ همیشه زخمی‌اش برنداشته. از سهمیه‌ای كه كشت این بچه‌های شهید را كه آقا ما نخواستیم به دانشگاه برویم تا در آنجا مظاهر مختلف پایمال شدن خون باباهایمان را ببینیم؛ از وامی كه می‌خواستند به فرزندان شهید بدهند تا بگویند پدرت هنوز فراموش نشده ولی هیچ وقت نوبت به آنها نرسید. از بیكاری برادر كه افسردگی‌اش را در پشت پیراهنی بانقش  مایكل جكسون‌ پنهان كرده و پرسش های زیادی كه پدر چراتو رفتی تا مردم دق و دلی‌هایشان از اوضاع را بر سر ما خراب كنند. 

دیشب وقتی آن شعر همیشگی بابا برام قصه بگو را ازتلویزیون شنیدم یاد چندی پیش افتادم كه پدرم از دنیا رفت ،شاید سال‌های پیش معنی این شعر را هیچ وقت نفهمیده بودم چون خودم بابا داشتم.  یاد دختركان كوچكی افتادم كه حالا باید تاوان‌ بی‌مهری‌ها و بی‌توجهی‌های ما را پس بدهند. 

آخ امكانات، كجایید بیایید ببینیدكه وقتی پدرم رفت شاید آرزویش دیدن پسری بود كه سال‌ها پیش آن را در خاك گذاشت و گفت خدایا از من قبول كن و هزاران مادری كه هنوز منتظرند تا كسی خبر از گم‌ شده دیرینه‌شان بیاورند؛ هر چه می‌نویسم زخم‌های درونم بیشتر سرباز می‌كند بهتر است كه به همین جا بسنده كنم شاید زمان خیلی از ناگفتنی‌ها را حل كند اگر جاهلان عاقل‌نما بگذارند و بگذارند. 

 


درباره وبلاگ

گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،

از روز الست با رضا گفتم چشم

من آمده ام تا به ولایت برسم،

گفتی انا من شروطها گفتم چشم


* * * * * * * * * * * * * * * *

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام ، تنها بدادم میرسی؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی ؟

از کبوترها که میپرسم نشانم میدهند

گنبد و گلدسته هایت را به دادم میرسی ؟

من دخیل التماس را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی ؟



نویسندگان
لینک دوستان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت