روزی عضدالدوله یكی از وزیران ناصر الدین شاه هنگام ورود به منزل دید دو گدا جلوی در منزل او نشسته اند ویكی ازآنان میگوید عضدالدوله انعام مرا بده ولی دیگری میگوید خدای عضدالدوله انعام مرا بده لذا این وزیربه آشپز خود دستور پخت دو مرغ رامیدهد و میگوید داخل یكی از انها چند سكه اشرفی بگذار وبه او كه از من طلب انعام نمود بده و آن مرغ خالی را به او كه میگوید خدای عضدالدوله بدهد .
وآشپزان این كار را انجام دادن
عضدالدوله فردای ان روز مجددا باتعجب ان گدا را میبیند كه باز میگوید عضدالدوله بده به او میگوید مگر انعام مرا نگرفتی كه گدا میگوید بوی برنج ومرغ مرا چنان وسوسه كرد كه نتوانستم ان را بخورم لذا ان رابه دودرهم به دوست دیگرم فروختم . عضدالدوله دستور داد پای اوراقطع كنند واودرمیدان اصلی شهر گدائی كند تا همگان بدانند كه خدای عضدالدوله باید بدهد نه عضدالدوله حال بیائید از خدا بخواهیم نه از بندگان ناجیز خدا